خوب...بد...شاید...نه...خوب.
احساس خاصی دارم.کلی حرف برای نوشتن...گفتن...شنیدن...سوت زدن.
از کجا بگم؟از فکرم؟از احساسم؟از دلم؟یا از زندگی؟یا از امروز؟
یا شب؟ساعت ۶؟نمیدونم...مثل همیشه.
گاهی باورام برام پوچ میشن...من نمیخوام که پوچ بشن...و نمیذارم که پوچ بشن...
اما بعضیا میخوان باورام پوچ بشن...و زندگی...آره...مهمتر از باورام...میخوان که زندگیم پوچ بشه...
پوچ بشه؟یعنی بذارم که پوچ بشه؟
هیچ کس خبر نداره...از دلم...از زندگیم...از فکرم...از اهدافم...از اعتقاداتم.
جز خدا...مثل همیشه...جز خدا.
همونم برام مهمه...خدا.
یعنی خدا چی میخواد؟نمیدونم...نباید پرسید...فقط توکل.
احساس خوب...احساس بد(خودمونیما چی میشه)
گیجتر از منم تا حالا دیدی؟نه جونه من...تا حالا دیدی؟
گیج...گیج...گیج...نه بابا.گیج کیلویی چنده.
یعنی بازم میشه خودمو گول بزنم؟
میشه...مثل همیشه.
ولی نه...من خودمو گول نزدم...مدتهاست...روزهاست که با همه چی کنار اومدم.
اما از( )...نمیدونم...چرا ییهو همه چی به هم ریخت؟چرا؟
نه...من نمیخوام...مدتها بود که با همه چی کنار اومده بودم...همه چی...
آرامشی داشتم که هیچ وقت محبوس نبود نه محسوس...محسوس نبود...حال میکردم.
مدتها بود...اما از ( ).
همه چی به هم ریخت...همه ی زحمتام هدر رفت...همه زحمتام...
به قول یه نفر:ویرانه شدم و باید از نو بنا شوم...از نو.
مدتها بود کنار اومده بودم...
چه شبی است امشب...مدتهاست میگذرد.
******************************************************************
دلم هوای روزهای آفتابی را کرده هوای روزهایی با آسمان صاف و آبی
و گرمایی که با بودنش عرق هایم را بر صورتم روانه میکند و از کنار چهره ام قطره قطره میچکد
دلم هوس دویدن کرده دویدنهایی که مرا به سمت کوه روانه میدارند
و نفس را از من نمیگیرند(برای اولین بار)گویی که دویدن ها هم هدف و شوق میخواهد
دلم هوس ارتفاع را کرده...ارتفاع...ارتفاع و بودن در کنار شهدایی که با بوی خوش خویش
مرا سرزنده تر از سرزنده میکنند
دلم هوس خوردن پنیرک کرده و آبهایی که...
دلم هوس آبهای جاری را کرده که بر کنارش بنشینم و بخندم به یاد خاطرات...
دلم هوس آیکیو را کرده
*******************************************************************
ای دل غافل...چه شبهایی...حالا جدی چی کار کنم؟تا از نو بنا شوم.
امشب شب زنده شدن شب از نو بنا شدن...امید و هدفی دگر که زندگیم را به سر منزل ابدیش رهنمون
میسازد.میخواهم از نو بنا شوم.
پس امشب را به نام تولد دوباره ام نامگذاری میکنم:
روز از نو بنا شدن:ششم بهمن ماه.
ای کاش میدانستم در سراپرده ی نگاه های بی مهر زندگی مهرورزی پنهان شده که مرا رهنمون میسازد
و از نو بنا میکند.
ترس برای چی؟
مگه مولا علی (ع) نگفته که بزرگترین گناه ترس است؟
مگه من خدارو ندارم؟
مگه ادعام نمیشه که عاشقشم؟
مگه ادعام نمیشه که توکل خفن دارم؟
پس ترس برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خجالت داره دختر...خجالت.
میخوای دیگه جلو خدا هم روسیاه بشی...نه...صبر کن...فقط دلتو خوش نکن...به هیچ چی...
و هیچ وقت خودتو با فکرای مهمل گول نزن...
و همیشه بعده از نو بنا شدن بدون
که ته ته همه ی از نو بنا شدنا باز باید باشه یه ششم بهمن هایی که دوباره از نو بنا شی.
پس نا امید نشو...زندگی کن...با عشق...با عشق.
با تکیه بر شعور الهی که در عالم جاریست زندگیتو کن.
فقط در حال باش...نه در گذشته...نه در آینده.
فقط زندگیتو با تمام وجود زندگی کن.
شاید نباید و شاید هم باید...نمیدونم...فقط میدونم که هر اتفاقی که قرار باشه بیفته...چه خوب چه بد
مهم یه چیزه
اینکه خواست خداست...خواست خدا جونت....پس مثل همیشه از همون اول فقط توکل کن
و کاریرو انجام بده که به نظرت درسته...
فقط کاملا فکر کن...درست فکر کن...آره خب مشورت هم خوبه...ولی فقط درک شو...
یا حرفتو بزن...اگه لال مونی گرفتی و نتونستی حرفاتو بزنی پس پشیمون نباشو کاریرو انجام بده
که به نظر خودت درسته...هیچ وقت
.................................هیچ آدمی
................................نمیتونه
...............................دیگریرو
..............................کاملا
......................................................درک
.............................کنه.
روز از نو بنا شدن:ششم بهمن ماه.
و صفحه ی آخر دفترم.
میخوام زحمتامو هدر ندم که هر چند هدرش دادند...ولی امشب...دوباره...از نو بنا میشوم...
چون خدا جونم...دوستت دارم...توکل دارم و خودت خبر داری...از همه چی...از دلم...از عشقم.
پس یا حق.
اینم یه خاطره ی خوب از ششم بهمن ماه:
روز از نو بنا شدن.