تبليغاتX
عشق پنهان
عارفانه وعاشقانه









صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ


پیمان
نوائی از ملکوت
آرشيو پيوندهاي روزانه


تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385


محدثه و گروهش
مهرداد
ققنوس
او و شقايق
peyman
*NAGHMEYESAZ*

 



طراح قالب
NAGHMEYDARD

 RSS 

تنهایی

سلااااااااااااااااااااااام...خوفین؟چه خطرا؟

میخواستم بشینم شعری٬متنی...بنویسم...اما پشیمون شدم...به یکی احتیاج داشتم براش حرف بزنم٬ناله کنم٬قر بزنم...دیدم اینجا بهترین مکانه٬

راستش دلم بدجور گرفته...تنهام گذاشتن...از صبح تا شب فقط باید سر خودمو با کتابو تلویزیون و این چیزا گرم کنم...تا قبل از کنکور همصحبتی داشتم که هیچ وقت تنهام نمیذاشت...اما الان اونقدر سرش شلوغ شده که دیگه حتی به یک بار در طول روز حرف زدن با من نمیرسه...یه جورایی تنهام گذاشته هرچند که میدونم خودش هم زیاد از این وضع پیش اومده راضی نیس اما برای من مهم اینه که این کارو کرده و منو تنها گذاشته...دلم خوش بود بعد از یک سال سختی و دلهره و استرس کنکور میتونم تابستون خوب و خوشی داشته باشم...اما نشد...هرچند پیش بینی میکردم یه سری مسائل زندگیمو تو این مدت سخت کنه اما نه تا این حد.

چرا همیشه مسائل زندگی اونطور که پیش بینی میکنیم پیش نمیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواست اونقدر اراده و مشغله داشتم که هیچ وقت خودمو به کسی وابسته نمیکردم...یا لااقل حالا که دیگه میبینم تنهامو کسی به فکرم نیس (البته به جز خونواده)میتونستم بی خیال از کنار این موضوع رد بشم و به روی کسی نیارم.البته دارم کنار میام و این حقو به خودم میدم که تو این جو پیش اومده رنج بکشم٬چون زندگی قبل از کنکور با حالا خیلی تفاوت داشت...نه اینکه فکر کنید اون موقع سخت بوده ها...اتفاقا در کنار همه سختی هاش زندگی خیلی شیرین تری از الان داشتم...لااقل یه همدمی داشتم که میدونستم هر لحظه به فکرمه و تا بهش احتیاج پیدا کنم با گوش شنوا پذیرای حرفامه...اما حیف که الان همه چی فرق کرده.

راستشو بخواین کم کم دارم یه چیزایی میفهمم...این که تو این دنیا نباید به امید هیچ کسی بود و فقط باید دل به خویشتن بست.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:1  توسط نغمه  | 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الحوال

حول حالنا الی احسن الحال

اللهم عجل لولیک الفرج

خداوندا یاریش فرما

سال جدید را بر همه ی بندگانت پر ثمر بگردان

عشقمان را به وصال خودت ختم بفرما

حاجت همه ی حاجتمندان را روا دار

سلامتی مادرها و پدرهایمان را حفظ گردان و آنهایی را که رفته اند غرق رحمت خویش بگردان

مریضها را شفای عاجل تقدیم بگردان

دلمان را پاک نگاهمان و زبانمان را پرمهر بگردان

کنکوریها را یاری فرما

یاری کن تاهر آنچه را که میخواهیم و صلاحمان است قبول شویم

قدمهایمان را در راه مولایمان استوار و تاثیر گذار قرار ده

در گوشی:خداجونم کمکم کن تا روزنامه نگاری سراسری قبول شم

اینم با زبون خودم تا بهم بچسبه:خدایا در ظهور آقا تعجیل بفرما تا این دنیا را از غم و اندوه ظلم و ستم فقر و تنگدستی برهانی...در ظهورشان تعجیل بفرما و ما را از یاران نزدیک ایشان قرار ده و سلامتیشان را حفظ گردان.

آمین یا رب العالمین

سال نو پیشاپیش مبارک

صدسال به از این سالها.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط نغمه  | 
تصمیم جدید در سال جدید

سلام...امشب برای اولین بار اومدم مستقیماْ همینجا بنویسم...همیشه اول تو دفترم مینوشتم و بعد اگه میدیدم به درد وبلاگ نوشتن میخوره میومدمو اینجا مینوشتم...به نظر شما چرا آخرین شب سال با بقیه شبهای سال فرق میکنه؟چرا یه احساس متفاوت وجودمونو در بر میگیره...البته هستن آدمایی که شاید هیچ احساس خاصی بهشون دست نده ولی به نظر من اونا هم اگه تو تنهایی خودشون به اعماق وجودشون مراجعه کنن یه حس متفاوت و شاید جدید تو خودشون حس میکنن...پارسال این موقعها یه تصمیمی گرفتم و به خودمو دیگری قول دادم که این تصمیمو عملیش کنم...

میدونید این تصمیم چی بود؟

من تا چند سال پیش دختر شادو پرحرفی بودم...اما به دلایلی تو این چندسال کمی آروم و گوشه گیر شده بودم...شاید اقتضای سن بود و من تو تنهایی به دنبال خودم میگشتم...هرچی که بود پارسال این موقع تصمیم گرفتم به خاطره خودم و به خاطره شاد شدن دیگری بشم همون دختر پرانرژی گذشته...

دختری که با شاد بودنش به خودش و اطرافیانش انرژی هدیه میده...

خدارو شکر تو زندگیم این تصمیم ازاون عملیاش بود...جزء تصمیمات اجراشدنی...

دوست دارم امشب هم یه تصمیم قابل اجرا و تاثیر گذار بگیرم...

دوتا اتفاق مهم امسال برام میتونه بیفته...یکیش که حتمیه و دیگریش هم اتفاق نمیشه اسمشو گذاشت...این  هم مث اون پارسالیه ازاون ویژگیهای تاثیر گذار تو زندگی خودمو دیگریه.

اگه بتونم این دوتارو با موفقیت پشت سر بذارم حتماْ دیگریو خیلی خوشحال میکنم...

میخوام قاطعانه تصمیم بگیرم...عین پارسال...و به خودمو دیگری قول بدم که:

اولاْ درسمو به قول خودش مشتی بخونم تا کنکور سراسری قبول شم اونم رشته ای که دوست دارم تا بدونم که در آینده میشم یه انسانی که اقلاْ از نظر کاری از زندگیش لذت میبره و با این لذت جای پیشرفت خودش و دیگریو گسترش میده...

دوماْ دست از فکرای بیهوده و الکی بردارم تا بلکم این بیماریهای بی ملاحظه دست از بدن بیچاره ی من بردارنو پی زندگی خودشون برن.

فکر کردن بیش از اندازه آدمیو پیر میکنه و من اگه دست از این کار بیهوده برندارم ...بماند.

خدارو شکر به خاطره لطف فراوونش.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط نغمه  | 
در شُرف دیوانگی

در این گیرودار پایم را به روی جاده میلغزانم و قدم در راه می گذارم.راه پر پیچ و خمی که نمیدانم انتهایش چیست.راستش را بخواهی از ابتدایش هم خیلی سردر نمی آورم.

به نظر تو من دیوانه ام؟

ای کاش دیوانه بودم.شاید دارم دیوانه می شوم.هرچه که هست میدانم هنوز کاملا دیوانه نشده ام.

کله ام پرشده از دردهایی که بی چون و چرا به ذهن آرام من وارد می شوند و من هم عاری از هرگونه اعتراضی بهشان اجازه ورود میدهم.

تو صدای پای آب را میشنوی؟

من که روزهاست نشنیده ام.به نظر تو من کرشده ام؟شاید...

ای کاش کمی پروا داشتم.لابد می پرسی از چه؟بماند...

روزهاست اظهار شادی می کنم...اظهار راضی بودن...گویا تمام زندگیم خلاصه در یک چیز است

راستش را بخواهی خیلی هم اظهار نیست.قلباْ شاد زیستم اما برخی سیبها اوقات مرا تلخ می کند...چه تعبیر زیبایی:سیب

مگر می شود سیب هم اوقات آدمی را تلخ کند؟

لابد می شود والا من نمی گفتم

راستش را بخواهی پرتقال هم حتی گاهی مرا می رنجاند

درکل رنجیده خاطرم...از چه؟از که؟


از اینکه روزها را به یک منوال می گذرانی...خوشیهایت را در جیب عقب شلوارت می گنجانی تا دست هیچ بنی بشری به آنها نرسد...صدای پای آب را می شنوی...سیب و پرتقال را با لذت می بلعی...دلت را در گرو همه دوست داشتنی هایت می گذاری

اما به یک باره حادثه کوچکی تو را از پای در می آورد و لذت هیچکدام از خوشیهای پیشین را حس نمی کنی.ای کاش که هیچ وقت حادثه بدی رخ نمیداد.

خواستم جمله ی بالا آخرین جمله ام باشد.اما گویا دلم پر است از حرفهای نا گفتنی.

حرفهایی که در قالب جملات نمی گنجد و می ترسم قالب را بشکنند و خودشان را رسوای عالم کنند.

ای کاش زندگی کردن کمی لذت بخش بود.

راستی یه چیزی یادم آمد...امروز کمی دیوانه شدم و یزدانی پشت سرم گفت:بی تربیت!

خودمانیم ها دیوانگی هم مزه ای دارد.

چه سرد است...انگار نه انگار که چند روزی به بهار مانده و من بی قرار شنیدن بانگ تحویل سال.

فعلاْ بی خیال سال تحویل و بهار و این حرفها.بهار  دل خوش می خواهد و من به قول سهراب عزیزم در این حال به سر می برم:"دل خوش سیری چند؟"

ای کاش خوب بگذرد و ای کاش خاطرات زیبای باهم بودنمان در گنجینه مان ثبت شود.

از دیدگاه من هرکس به اندازه خودش فشارهایی دارد و رویاهایی شاید دست یافتنی

و همین شاید خودش یک فشار است.

آدمی بی دغدغه معنا ندارد اما در زندگی بی خیال بودن از همه چیز بهتر است.

روزها را به همین منوال بی خیالی ها و عیبی یخدی باباها میگذرانی که ناگهان جرقه ای آنها را قلقلک می دهد و به یک باره انفجار تمام وجودت را فرا می گیرد.

نمیدانم.فقط اینرا می دانم که این انفجار هم شروع دوباره ای است برای بی خیالی ها و عیبی یخدی باباهای دیگر...بدرود.

******************************************************************

صدای دلخوشی ها چون صدای باد بی پرواست

دل من همچو مرغان در قفسها در سرماست

نمی گویم چه شد بر من که بتوان گفت زندگی زیباست

نمی گویم در این دنیای بی حاصل دوستی ها چه نازیباست

در این دنیا چه داریم جز هاله ای ز وهم و پندار؟

در این دنیا چه می خواهیم جز معرفت یار؟

ناله ی عشق در وجودم ز سٍر او لبریز گشته

چراکه در پرده ی وهم معرفتش بر من سرریز گشته

دوستی ها وفای دل انگیزشان را ز یاد برده اند

عشق ها مهر شورانگیزشان را به باد سپرده اند

درد شده درمان هرچه بی دردیست

درمان نزد او که دوای هر دردیست

درد عشق از بی دردی خوشتر است

چرا که مهر معشوق ز بی دردی بهتر است


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط نغمه  | 
سلام...سلامی چو بوی خوش آشنایی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره من اومدم...پس از مدتها به دلیل لطف فراوان دوستم تصمیم به آپ کردن گرفتم...

و امیدوارم کوتاهی منو در سر زدن به وبلاگاتون به دلیل بی معرفتی نگذارید...

موفق و پیروز باد.

*******************************************************************

سایه فکنده بر من زندگی تاریک                                    همچون زندگی لبخندی بی شریک

نیستی را نیست بر من دوا                                          یارا کمکی بر من بنما

اشکها روان بر صورتم چون باران                                   خارها درداورتر از نیش ماران

عشق پشت کرده ز من اخم آلود                                  ز غم فراقش شده ام زخم آلود

درد شده همدم بی کسیم                                         درمان نزد او که شد کس بی کسیم

کجاس یار دلنوازم که ببیند حال مرا                              کجاس همدم همنوازم که بیاورد دوای مرا

دلم تنگ اوست تنگ خنده های یکرنگش                        وای بر من که شده ام مایه ی ننگش

دردی نهفته بر دلم درمان نمی خواهم                         اشک روان بر صورتم باران نمیخواهم

تنها لبخند او برای من کافیست                                  عشق او در زندگیم چون صافیست

ای صافی روزهای بی کسیم                                     ای مهتاب فروزهای بی کسیم

رحم کن بر عشق جانگدازم رحم کن                           با لبخند دلنوازت زندگیم را گرم کن

******************************************************************

با عرض پوزش باید بگم که برخی از بیتها از نظر قافیه و وزن مشکل داره...

سعی میکنم در آینده ای نزدیک اشتباهاتم رو به صفر برسونم...

مثل بیت آخر.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:34  توسط نغمه  | 

میخواهم ببارم...اما دریغ از اینکه توان باریدنم نیست...روزهاست که از آخرین دیدارمان میگذرد و من

 درمانده تر از آنکه سخنی از دلتنگی به زبان آورم که سراسر وجودم را در بر گرفته...........خوب که

می اندیشم صدای آخرین قدمهایت را که باهم بودیم به یاد می آورم و رفتنت را که سردی روزهای گرم

 تابستان را به من ارزانی داشته ...نمیدانم این روزها و شبهای طاقت فرسا تا به کی ادامه دارد؟

و تا به کی ما را اسیر تنگی روزگار میکند؟

ولی خب بازهم خوشحالم.خوشحال از این که تو را دارم...

خوشحال از شنیدن صدای تو...خوشحال از محو شدن در عشق پاک و بی حدومرزی که در وجودم به

ودیعه نهادی و من تا آخرین لحظه ی عمر سپاسگذار معبود خویش هستم...

وجودی که به من...به تو...موجودیت بخشید و با گذشت سالها ما را یاران شبهای دلتنگیمان قرار داد.

چه خدای نازیست.نه؟

هرچه از زیبایی و مهربانیش بگویم کم گفتم...و باز هم سپاسگذارم از او.

نمیدانی چه آرامشی است آرامش با تو بودن و در کنار تو بودن

میخواهم که برای همیشه متعلق به تو باشم تا با وجودت گرمی را به تابستان سرد من بیاوری

و ابرهای آسمان دلم را کنار بزنی تا ستاره های درخشان لبخندزنان به عشق ما بینگارند و ببالند به

معبودشان که چگونه دو تن از مخلوقاتش را اینچنین شیفته ی یکدگر گردانیده...

ای کاش صدای بودنهایت در گوشهایم میپیچید...اما اینبار نه برای یک لحظه.

بلکه تا پایان عمر و تا امتداد زندگی.

روزهاست میگذرد و تو باز هم میپرسی چرا نباید در کنار هم باشیم و من باز هم بی پاسخ در قبال سوالهای درشت بی پاسخ تو.

اما چه بگویم و چه دارم که بگویم جز آنکه شکرگذار معبود خویش باشیم برای داشتن چنین یار آرامش

بخش و تکیه گاهی استوار و باز هم صبر صبر صبر...صبر را یگانه شاهراه زندگیمان قرار دهیم...تا

بگذرد...اینچنین...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط نغمه  | 

هوای دلم ابری است

هوس باران کرده

هوس بودنهایت و هوس شنیدنهایت

نمیدانی که چقدر دلم برایت تنگ است

اشکهای سپیدم قطره قطره بر صورتم میچکند

و مرا به یاد روزهای باهم بودنمان می اندازند

ای کاش که برای همیشه درکنارم میماندی

و من ساعتها در کنارت مینشستم و با گرمی نگاهت سردی ام را از میان برمیداشتم

چه روزهای سختی است روزهای بی تو بودن

و چه ساعتها و دقیقه ها و ثانیه های دیرگذری است بی تو زندگی کردن

تک تک ثانیه ها را میشمارم تا بیاید روزی که با آرامش در کنار هم باشیم

و بباریم ازبرای روزهایی که اینچنین پشت سر گذاشته ایم

به یاد خاطرات باهن بودنمان بیفتیم و بخندیم به یاد گریه هایمان

و بگرییم به یاد و خاطره ی خنده هایمان

چه روزهای سپیدی است آنروزها

اینک در این مکان سرد و تاریک

با شنیدن آهنگی دلنشین

قلمی در دست گرفته ام

و به یاد روزهای باهم بودنمان

به یاد سخنهایت

به یاد خنده هایت

به یاد نگاههایت

به یاد دویدنهایت

به یاد تکان دادن دستهای پرمحبتت

نشسته ام و دانه دانه میبارم

و تک تک لبخند میزنم

چه شبهای تاریکی است شبهای بی تو بودن

گویی که ستاره ها عاشق بی معشوق را نمیخواهند

حتی آسمان هم مرا بی تو نمیشناسد

خودم هم گاهی بی تو دختری را به این نام نمیشناسم

از تو شروع میکنم به خود میرسم

و از خود آغاز میکنم و باز هم در انتها به تو که ابتدای تمام بودنهایم هستی میرسم

تویی که نبودنهایم را معنای بودنم کردی

در این هوای گرم نمیدانم چرا اینچنین سردی بر من غالب گشته

و رنگ و بوی شب را برایم سیاهتر از تاریکی شب کرده

روزها را به یک منوال میگذرانم

کودکیهایم را با تمام لذتها و خاطراتش به روزگار میسپارم

به دفترچه خاطراتم که در پشت پرده ای از ذهنم پنهان گشته

به نوجوانی میرسم و میخواهم که کودکیم را از میان بردارم

میخواهم بزرگ شوم

گویی که در کودکی تحقق آرزوهایم امکان پذیر نیست

نوجوانی که اوج شکل گرفتگیمان است را پشت سر میگذارم

و بهار آغاز میشود

جوانی با تمام زیباییها نوییها و انرژیهایش از راه میرسد

از همان ابتدای کودکی تا جوانی وقتی به پشت سر نگاه میکنم

اتفاقهایی را در زندگیم میبینم که حتی لحظه ای هم به ذهنم خطور نمیکرده

و حال که به جوانی رسیده ام

ترس از آینده در وجودم لبریز شده

من بی تو حتی ثانیه ای هم تاب ندارم

ای کاش صبر کردن زندگی کردن انتظار کشیدن فراق یار و نگاه مثبت به آینده

اینقدر سخت و کسل کننده نبود

نمیدانم چه بگویم

جز آنکه شکر...شکر.

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:36  توسط نغمه  | 

سلام...خوبین؟من؟بد نیستم...یه جوریم...خیلی یه جوری...احساس نیاز میکنم...نیاز به یه آرامش مطلق...شاید به خاطره اتفاقای صبحه...فعلا که حوصله ی تعریف کردن اونارو ندارم...حالا بعد می تعریفم...خیلی احساس خفنیه...میدونید؟دلتنگ نیستم...بیشتر میشه گفت همون احساس نیاز به آرامش...بدجور به یه آرامش مطلق به یه آدم آروم یکی که در کنارش آرامش بگیرم نیاز دارم...دوست دارم چشمامو ببندم و برم تو رویا...اما خب با چشم بسته که دیگه نمیشه نوشت...پس من چی کار کنم؟ای کاش آدما به چیزایی که میخوان برسن...آه...نه.کلمه ی ای کاش درست نیست...همین الان داشتم تو کتاب در موردش میخوندم و حتی زیر جملش خط کشیدم..."عبارت افسوس:ای کاش چنین بود"نمایانگر اندوه و تاسف افرادی است که از ترس عواقب ناگوار رویاهای خود را سرکوب مبکنند و به آرزوهایشان مجال شکوفایی نمیدهند"

اما من میخوام که آرزوهام تحقق پیدا کنند...گاهی دوست داشتم که زندگی رنگ و بویی دگر داشت

صبح که از خواب برمیخیزم پس از شستن دست و صورت و خوردن لقمه ای لباسهایم را از روی جا لباسی برمیدارم...کیفم را بردوش میگیرم و راهی مدرسه میشوم.

چندروزی است که پیش از رفتن به مدرسه مشغول ورزش میشوم

مریم..مرضیه...زیبا...فائزه...نرگس...آقا ورزش

صبح ها هوا مارا دربر میگیرد

بهار است و اردیبهشت ماه

آنقدر صبح ها برایم جذاب است که از تک تک ثانیه هایش لذت میبرم

گویی که ورزش جزئی از وجودم شده

اما امروز...امروز میخواستند که این جزء وجودی را از من بستانند

ولی من ایستادم و نخواستم تا لذت جوانی ام را از من بگیرند

بعد از ورزش همگی به سمت مدرسه به راه می افتیم

دزدکی از در وارد میشویم و هریک به کلاسهایمان میرویم

و فردا:فیزیک...شیمی...جبر...حسابان

اینها مرا ارضاء نمیکند...نه فیزیک...نه شیمی...نه جبر و نه حسابان.

نه اینکه دوستشان نداشته باشم...نه...هرگز

اما هدفم...دلیل بودنم در این دنیا چیز دگر است

من بازی با احساسات...با روح...با کاینات را دوست دارم

اینهاست که مرا ارضاء میکند و نه بازی با فرمولهای هندسه و جبر وحسابان

گویی که سالهاست احساسی روح مرا در خود احاطه کرده

و من چه خرسندم از این احساسها که بودنم را معنای نبودنم و نبودنم را معنای بودنم کرده اند

موسیقی...شعر...کتاب...و خدا و خدا

زندگیم را در سراپرده ی عشق به معبودم میگنجانم

تا بیاید روزی که از آن ماست

برای هردویمان

روز خوشبختی من...تو

و نه...بهتر است بگویم ما...روزی که من...تو...در یک روح گنجانده میشویم

همانند امروز...دیروز

ولی خب آنروز:روز شکفتن ماست

در این روزها غنچه ای هستیم بر روی شاخه ای نازک

که وصال شرط شکفته شدن این گل خوشبوس شاید گلی شبیه به نرگس

زیباست...نه؟گل نرگس را میگویم

به نظر شما زندگی سخت است؟

نمیدانم...اما از نظر من سخت است:که با کمی تامل میتوان این سختی هارا از میان برداشت

شبهارا دوست دارم...آسمان با ستارگانش همچون لوحی است که چراغکهایی برآن آویزان شده رنگ و بوی زندگی رابه آرامش خداوندگاری بدل میکند

جنگل...دریا...آبشار و از همه زیباتر سیب زمینی آتیشی

من همه ی اینها را دوست دارم

و تک تکشان را راهی به سوی کمال و اوج انسانیت میبینم

دلیل بودنم و دلیل زندگی کردنم

امیدوارم بیاید روزی که غنچه مان شکفته شود

و من و تو به ما تبدیل شویم

به امید آنروز...

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:43  توسط نغمه  | 

دوستان گلم سلام

سال نو را با کمی تعجیل تبریک میگم

امیدوارم که همتون سال خوبی داشته باشید

و به آرزوهاتون برسید

و امیدوارم امسال برایتان سالی پربار از عشق خداوندی باشد

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:11  توسط نغمه  | 
روزهای انتظار

نميدانم به كدامين سو بود كه نگاهم را چرخاندم و تا عمق وجود در خود فرورفتم

چه لحظه ي بي نظيري بود آنزمان كه نگاهم را در نگاهت دوختم و سر به آسمان بردم

تا ببارم از براي عشق بي حدومرزي كه در دل جاي داده ام

روزهارا با صبر گذرانده ام...سالها را اينچنين پشت سر نهاده ام

و باز هم به اميد ديدن دوباره ي چشمانت سالها را به انتظار نشسته ام

و اين انتظار را در تك تك رگهايم جاري كرده ام

نميداني كه چه مسرت آور است وقتي نگاهم را به آينده ميدوزم

و روزهاي زيباي با تو بودن را در خيال خود به تصوير ميكشم

روزهايي كه تنها اميد دهنده به آينده اي دور ميباشد

كه با تمام ترفندهاي خود ميخواهم كه حتي براي ثانيه اي هم

آنرا به خود نزديك كنم حتي براي ثانيه اي...

 


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 20:25  توسط نغمه  | 
محو شدن در وجود پروردگار

صداي شرشر آب در گوشهايم ميپيچد و پاكي زندگي را برايم يادآور ميشود

به ياد معبود ديرينه ام مي افتم...به ياد معشوقم...به ياد خداوندگار پاك و مهربانم

خدايي كه با يادش تنها با يادش هرچه زيبايي و دلدادگي است در عمق وجودمان روانه ميشود

و مهر سرتا پايمان را احاطه ميكند

خدايي كه نميدانم چيست كه اينچنين مرا در خود محو ميكند

و مي آفريند اين حس آبي زيبا را براي هردويمان

در وجودش محو ميشوم و به ياد سخن گرانمايه اش مي افتم كه فرمود از روح خود در انسان خاكي دميدم

تا جان بگيرد و بر روي زمين به نام اشرف مخلوقاتم جاي گيرد

خدايي كه آفريد...آفريد و آفريد تا انسان بتواند به راحتي زندگي كند و باشد كه نباشد روزي كه دگر نباشد

ولي آدمي چه كرد؟جز آنكه فريب شيطان حسود را خورد

تا باشد كه دگر نباشد در آسايش و آرامش

همه ميگوييم از براي چيست آمدن و فرو رفتن در اعماق اين زندگي زميني

از براي چيست رانده شدن از بهشت و فرستاده شدن در اعماق اين زندگي زميني

و كيست كه در اين ميان بنگرد تقصير خويشتن را از براي دوري از آن آرامش و آسايش

اي كاش كه بدانيم تنها با عشق ورزيدن به معبودمان تمامي آن آرامش و آسايش ديرينه در وجودمان حل ميشود

و در انتها به سرمنزل ابديمان رهنمون خواهد شد

تنها با عشق ورزيدن به معبودمان و يكي شدن با پاكي و مهرباني او...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:31  توسط نغمه  | 
روز از نو بنا شدن

خوب...بد...شاید...نه...خوب.

احساس خاصی دارم.کلی حرف برای نوشتن...گفتن...شنیدن...سوت زدن.

از کجا بگم؟از فکرم؟از احساسم؟از دلم؟یا از زندگی؟یا از امروز؟

یا شب؟ساعت ۶؟نمیدونم...مثل همیشه.

گاهی باورام برام پوچ میشن...من نمیخوام که پوچ بشن...و نمیذارم که پوچ بشن...

اما بعضیا میخوان باورام پوچ بشن...و زندگی...آره...مهمتر از باورام...میخوان که زندگیم پوچ بشه...

پوچ بشه؟یعنی بذارم که پوچ بشه؟

هیچ کس خبر نداره...از دلم...از زندگیم...از فکرم...از اهدافم...از اعتقاداتم.

جز خدا...مثل همیشه...جز خدا.

همونم برام مهمه...خدا.

یعنی خدا چی میخواد؟نمیدونم...نباید پرسید...فقط توکل.

احساس خوب...احساس بد(خودمونیما چی میشه)

گیجتر از منم تا حالا دیدی؟نه جونه من...تا حالا دیدی؟

گیج...گیج...گیج...نه بابا.گیج کیلویی چنده.

یعنی بازم میشه خودمو گول بزنم؟

میشه...مثل همیشه.

ولی نه...من خودمو گول نزدم...مدتهاست...روزهاست که با همه چی کنار اومدم.

اما از(   )...نمیدونم...چرا ییهو همه چی به هم ریخت؟چرا؟

نه...من نمیخوام...مدتها بود که با همه چی کنار اومده بودم...همه چی...

آرامشی داشتم که هیچ وقت محبوس نبود نه محسوس...محسوس نبود...حال میکردم.

مدتها بود...اما از (  ).

همه چی به هم ریخت...همه ی زحمتام هدر رفت...همه زحمتام...

به قول یه نفر:ویرانه شدم و باید از نو بنا شوم...از نو.

مدتها بود کنار اومده بودم...

چه شبی است امشب...مدتهاست میگذرد.

******************************************************************

دلم هوای روزهای آفتابی را کرده هوای روزهایی با آسمان صاف و آبی

و گرمایی که با بودنش عرق هایم را بر صورتم روانه میکند و از کنار چهره ام قطره قطره میچکد

دلم هوس دویدن کرده دویدنهایی که مرا به سمت کوه روانه میدارند

و نفس را از من نمیگیرند(برای اولین بار)گویی که دویدن ها هم هدف و شوق میخواهد

دلم هوس ارتفاع را کرده...ارتفاع...ارتفاع و بودن در کنار شهدایی که با بوی خوش خویش

مرا سرزنده تر از سرزنده میکنند

دلم هوس خوردن پنیرک کرده و آبهایی که...

دلم هوس آبهای جاری را کرده که بر کنارش بنشینم و بخندم به یاد خاطرات...

دلم هوس آیکیو را کرده

*******************************************************************

ای دل غافل...چه شبهایی...حالا جدی چی کار کنم؟تا از نو بنا شوم.

امشب شب زنده شدن شب از نو بنا شدن...امید و هدفی دگر که زندگیم را به سر منزل ابدیش رهنمون

میسازد.میخواهم از نو بنا شوم.

پس  امشب را به نام تولد دوباره ام نامگذاری میکنم:

روز از نو بنا شدن:ششم بهمن ماه.

ای کاش میدانستم در سراپرده ی نگاه های بی مهر زندگی مهرورزی پنهان شده که مرا رهنمون میسازد

و از نو بنا میکند.

ترس برای چی؟

مگه مولا علی (ع) نگفته که بزرگترین گناه ترس است؟

مگه من خدارو ندارم؟

مگه ادعام نمیشه که عاشقشم؟

مگه ادعام نمیشه که توکل خفن دارم؟

پس ترس برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خجالت داره دختر...خجالت.

میخوای دیگه جلو خدا هم روسیاه بشی...نه...صبر کن...فقط دلتو خوش نکن...به هیچ چی...

و هیچ وقت خودتو با فکرای مهمل گول نزن...

و همیشه بعده از نو بنا شدن بدون

که ته ته همه ی از نو بنا شدنا باز باید باشه یه ششم بهمن هایی که دوباره از نو بنا شی.

پس نا امید نشو...زندگی کن...با عشق...با عشق.

با تکیه بر شعور الهی که در عالم جاریست زندگیتو کن.

فقط در حال باش...نه در گذشته...نه در آینده.

فقط زندگیتو با تمام وجود زندگی کن.

شاید نباید و شاید هم باید...نمیدونم...فقط میدونم که هر اتفاقی که قرار باشه بیفته...چه خوب چه بد

مهم یه چیزه

اینکه خواست خداست...خواست خدا جونت....پس مثل همیشه از همون اول فقط توکل کن

و کاریرو انجام بده که به نظرت درسته...

فقط کاملا فکر کن...درست فکر کن...آره خب مشورت هم خوبه...ولی فقط درک شو...

یا حرفتو بزن...اگه لال مونی گرفتی و نتونستی حرفاتو بزنی پس پشیمون نباشو کاریرو انجام بده

که به نظر خودت درسته...هیچ وقت

.................................هیچ آدمی

................................نمیتونه

...............................دیگریرو

..............................کاملا

......................................................درک

.............................کنه.

روز از نو بنا شدن:ششم بهمن ماه.

و صفحه ی آخر دفترم.

میخوام زحمتامو هدر ندم که هر چند هدرش دادند...ولی امشب...دوباره...از نو بنا میشوم...

چون خدا جونم...دوستت دارم...توکل دارم و خودت خبر داری...از همه چی...از دلم...از عشقم.

پس یا حق.

اینم یه خاطره ی خوب از ششم بهمن ماه:

روز از نو بنا شدن.


 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:44  توسط نغمه  | 
قشنگ ترین لحظه ی زندگیم

و شاید باز هم در کوچه پس کوچه های زندگی پنهان شده ام

که اینچنین در خود فرو رفته ام

و ثانیه های زندگیم را نثار طوفان های لبریز از سوال کرده ام

صدایم در هم است

گویی که سالهاست دلم را پرواز نداده ام

و خود را به دست باد نسپرده ام

ای کاش میتوانستم بگویم که چقدر دوستت دارم

تا بلکه کمی از این دلتنگی رهایی میافتم

و خود را به دست باد میسپردم

تا دلهایمان را در کنار هم بنشاند

صدبار بر خود بالیدم که چطور مانند پرندگان اساطیری

بالهایم را گشوده ام

و خود را بر روی ابرها لغزانده ام

و در کنار سایه ی حاصل از وجودت

سکنی گزیده ام

اما به ناگاه طوفانی میوزد و مرا از یاد نگاه های پرمهرت غافل میکند

ای کاش صدای بودن هایت برای یک للحظه در گوش هایم میپیچید

تا هفت آسمان دلم را طی میکردم

و به جایگاه ابدی تو متصل میشدم

نمیدانی که چقدر دلم هوای بودنت را کرده

هوای دیدنت و هوای شنیدنت

هوای نگاه هایی که هر بار با دیدنشان

تمام غمهای دنیا را به فراموشی میسپارم

و تنها خوشبختی وجود تو را احساس میکنم

دلم برای نگاهت برای لبخند پرمهرت

به اندازه ای شده که دیگر نامش را دل نتوان گذاشت

دگر نمیخواهم روزهایی را که اینچنین بر من سخت آمده

تنها وجود تو آرامش دهنده ی این قلب کوچک است

که با تمامی کوچک بودنش نثار لحظه های با تو بودن کرده ام

نثار بهترین ثانیه های زندگیم

قشنگ ترین لحظات دنیا...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:52  توسط نغمه  | 

تو آمدی و با آمدنت ستارگان آسمان دلم را به روشنایی وادار کردی

آمدی و پرندگان گوشه نشین لانه ی دلم را به پرواز درآوردی

آمدی و سیاهی شب را معنای بودنم کردی

آمدی و پاییز دلم را به بهار بدل کردی

آمدی و ابرهای آسمان دلم را کنار زدی و رنگین کمان عشقت را در گوشه ی آن خواباندی

آمدی و من دانستم که بودنم از برای چیست

پس بمان و بدان که تا ابد عاشقانه دوستت خواهم داشت...تا ابد.


+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 17:19  توسط نغمه  | 
غمهايم را ميريزم دور

می خواهم اينبار سر به آسمان بگيرم و بخندم به ياد تو ؛از برای تو

دگر از گريستن ها؛ناليدن ها؛تشويش ها و دلگيری ها خسته شدم

می خواهم بخندم تا رويای زيبای با تو بودن را در تمام وجودم با شوق جاری سازم

می خواهم شاد باشم تا شادی را روانه ی دل مهربانت سازم

می خواهم اينبار بغض های تنهايی ام را از دل بيرون برم تا دگر نبارم از برای دوريت و از برای تنهايی ام

می خواهم لبخند را بر لبانم بنشانم تا که شايد و شايد بغض های فرو خورده ی تورا هم با لبخندم از ميان بر دارم

می خواهم زندگی را برايت مامن امنی بسازم تا دگر نخواهی که زنده بودن را از ميان برداری

می خواهم تمام غم هايم را از ميان بردارم تا که شايد و شايد زندگی را برايت آسان کردم و نگاهت را پرمهر

می خواهم عاشق بمانم و اين عشق پاک را تا به ابد در خود جای دهم تاکه شايد و شايد تا ابد در ما جاری باشد

می خواهم اينبار بخندم؛شاد باشم؛زندگی کنم تنها به ياد تو؛از برای تو

پس شاد باش؛بخند؛و زندگی کن

زندگی را با تمام وجود زندگی کن

************************************************************

راستش دوست دارم کمی با خداجونم صحبت کنم...براش بنويسم...الان عشقشو

قلپی تو دلم حس ميکنم...خداجونم تو مارو آفريدی؛عشق را بهانه ی زنده بودنمون

کردی...شادی و نشاط و غم و اندوه و دلتنگی و...رو تو آفريدی...عشق و دوست

داشتن رو تو آفريدی...ما رو عاشق آفريدی و خودت هم عاشق مايی...خداجونم

دوست دارم بگم ما آدما همونطور که از شادی و نشاط و عشق و دوست داشتنت

بهره ميگيريم و لذت ميبريم؛هر موقع غم و اندوه دلتنگی سراغمون اومد نبايد از

زندگی بناليم و خودمونو ببازيم...بايد از اينا هم لذت ببريم...اين لذتی که ميگم

مسلما با لذتی که تو شادی و نشاط و عشق هست فرق داره...اما يه لذتی

هست که معنا و تجربه ی خاصی توشه...اگر عاشق تو باشيم؛اگه بدونيم هدفمون

چيه و مصمم باشيم نبايد خودمونو تو کوچه پس کوچه های زندگی گم کنيم...چون

ميدونيم يه وجودی هست که هميشه هوای خودمونو عشقمونو داره و از اون بالا

شايدم از تو دل عاشقمون مراقبمونه...درسته سخته...منم نميگم خيلی راحت

ميشه از کنار اين سختيها گذشت...اما ميگم اين سختيها هم زيبايی خاص

خودشو داره و بايد يه جوری باهاش کنار اومد...بايد اميد داشت؛شوق داشت؛بايد

زندگی کرد تا به تو رسيد...خداجونم منم اگه دارم زندگی ميکنم؛اگه اميد دارم؛اگه

سختيهارو تحمل ميکنم؛اگه زنده بودنرو زندگی ميکنم برای اينه که تورو

ميخوام...چون اگه خودمو ببازم نه تنها از خودمو عشقم دور ميشم بلکه تو کوچه

پس کوچه های زندگی گم ميشم و تورو هم گم ميکنم...اگه خودمو نميبازم برای

اينه که ميدونم يه وجودی در موجودم هست که بهم اميد ميده؛سرزندگی ميده و

عشقو تو وجودم رواج ميده...ميدونم اگه خودمو ببازم و تورو گم کنم نه تنها تورو از

دست ميدم که تمام زندگی و هدفم بلکه عشقمو هم از دست ميدم...چون اين

امکان پذير نيست که آدمی تورو نداشته باشه ولی عشقرو داشته باشه...پس

ميخوام اميد داشته باشم؛شاد باشم؛سرزنده و عاشق باشم تا عشقم بدونه که

ميشه با همه ی سختيهای زندگی کنار اومد و به بهترين نحو زندگی کرد...تا بدونه

تو هستی و هوامونو داری...تا بدونه اين تويی که عشقو به ما بخشيدی و در سايه

ی اين عشق پاک؛هدف و سرزندگی و انرژی بخشيدی...اينکه اگه هدف و

سرزندگی و انرژی و اراده داشته باشيم تورو داريم و همو داريم؛اما اگه اينارو

نداشته باشيم نه تورو داريم نه همو...نه از زندگی سودی برديم نه از مردن نه از

آخرتمون...اينکه اگه ميخوايم آخرتمون پربار باشه بايد با سختيهای اين دنيا کنار

بيايم تا خودمونو نبازيم و بتونيم زندگی کنيم تا به يه جاهايی برسيم...تا کنار هم

کامل شيم...پس خداجونم توکل به خودت بهمون کمک کن و اين سختيها را بر ما

آسان گردان...آمين.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:33  توسط نغمه  | 
وداع

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه ی خويش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه ی خويش

ميبرم؛ تا که در آن نقطه ی دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه ی عشق

زين همه خواهش بی جاه و تباه

ميبرم تا زتو دورش سازم

زتو؛ ای جلوه ی اميد محال

ميبرم زنده بگورش سازم

تا ازين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد؛ می رقصد اشک

آه؛ بگذار که بگريزم من

از تو؛ ای چشمه ی جوشان گناه

شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ی آه شدم؛ صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

می روم؛ خنده به لب؛خونين دل

می روم از دل من دست بردار

ای اميد عبث بی حاصل

( فروغ فرخزاد )


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:26  توسط نغمه  | 


This Template Designed By  NAGHMEYESAZ.
All Rights Reserved